مگر خدا هم گریه میكند!

یکشنبه 29 بهمن 1391 11:00 ق.ظنویسنده : علی قاسمی

 

نقشه راه را باز کردم همان که گوشه ی طاقچه ی خانه امان خاک می خورد ، یکی به من گفته بود که اگر می خواهی راهت را پیدا کنی نقشه راه را بخوان ، رسیدم به آدرسی نوشته بود ،الرحمن ، یعنی بخشنده ، ادامه دادم همینطور گفته بود :انسان را آفریدم ، به او  علم دادم ، خورشید و ماه رو آفریدم و با حساب در گردشند ، گیاه و درخت واسش سجده می کنند ، کم کم احساس کردم ، داره بغض می کنه آسمان رو رفیع آفریدم ، یه جوری بهمون داره می گه ، با هم خوب باشید در حق هم ظلم نکنید ، حق یکدیگر را نخورید ، به زمینی که روی آن راه میری شده یک بار در موردش فکر کنی ، زمین رو برای شما آفریدم ،میوه و حبوبات و ریحان رو برای شما آفریدم ، انگار زد زیر گریه ، گفت آهای توئی که این همه بهت نعمت دادم چرا کفران نعمت میکنی ، دلش بد جوری پر بود ، تو رو از گل خشکیده ای چنان زیبا آفریدم ، انقدر به خودت مینازی بعضی وقتا هم فکر میکنی که کسی مثل تو نیست ، تو مخلوقی ، مخلوق ، یعنی خلق شده ، یعنی فانی ،انگار داشت همینجور گریه می کرد از دست ما آدما ، می گفت من خدای تمام عالمم ، دو تا دریا رو که آبهای شور و شیرین داره جوری کنار هم قرار دادم که آبهاشون با هم مخلوط نشه ، هی میگفت بین حرفاش می گفت این همه نعمت رو چرا کفران می کنی ، توی دریا مروارید گذاشتم تا خودت رو با اون تزئین کنی ، نگفته بود ولی شاید منظورش این باشه که خودت و تزئین کنی و پیش من بیایی ، گفته بود کشتی هاتون رو توی دریا حرکت میدید کاری کردم که کشتی هاتون روی آب بمونه ، دلش خیلی پر بود از کارای ما ، می گفت روزی شما رو من می دم  ، عصبانی شده بود می گفت به حسابتون می رسم ، هر کی که پیش من نیاد دیگه بماند خودتون بهتر می دونید ، یه کم آرومتر شد ، گفت حالا کسائی که بیان پیش من کار شون رو درست می کنم ، باغ و میوه و زمین های سرسبز بهشون میدم ولی به گمونم هنوز داشت گریه می کرد ، آخراش که دیگه به پایان آدرس رسیدم انگار یه آهای کشید وگفت پیش کسی نرو بیا من از همه بزرگترم ، امشب فهمیدم بعضی وقتا کارای ما آدما باعث میشه خدا هم گریش بگیره .
الهی و ربی من لی غیرك
 مطلب ارسالی توسط دوست  و استاد ارجمند، عباس خوشبخت

آخرین ویرایش: یکشنبه 29 بهمن 1391 11:07 ق.ظ

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات