خاطرات زمستان و شبهای چله بیستگان

دوشنبه 8 اسفند 1390 01:33 ب.ظنویسنده : علی قاسمی

 

خاطرات زمستان و شبهای چله بیستگان

امیدوارم  با خوندن این مطلب برخی از خاطراتتون زنده بشه

برای خواندن متن به ادامه مطلب بروید  یا اینجا کلیک کنید

 

زمستان و شب چله

اولین شب از دی ماه که ان را شب چله میگوییم

یادم هست وقتی ما کوچک بودیم هواد خیلی سردتر از حالا بود

وقتی برف میومد کوچه ها پر از برف میشد. مردم بخاطر اینکه برف زیاد باعث فرو ریختن سقف خونه هاشون نشه برف ها را با پاروهای چوبی که عمدتا در طول سال در کاهدان در کنار وسایل کشاورزی و بنایی و ... نگهداری میکردن به پشت بامها میرفتن و بقول خودمون پشت بونا را میروفتند.

برفهای روفته شده از دو طرف کوچه به وسط کوچه ریخته میشد و گاهی تا ارتفاع بام ها میرسید.

چون کوچه ها اسفالت نبود و خاکی بود .همه جا گل مالی میشد. برف توی کوچه ها وقتی افتاب میشد کمی اب میشد ولی باز وقتی شب میشد و هوا سرد میشد یخ میزد و وقتی داشتی از کوچه با اون چکمه ها میرفتی ناگهان (لیز) میخوردی و (شتلپ) میفتادی روی زمین. بعدم خیس میشدی و  سرما و دماغ اویزون و...  البته ادامه اش بد نبود چون  میرفتی خونه زیر کرسی و شلغم واست بار میذاشتن که زودتر خوب شی.

یادش بخیر  چکمه های پلاستیکی که از مغازه عبدالمحمود  و اوستا زرگر(محمدرضایی) میخریدیم.البته کفش میخی های اونروز هم قشنگ بودن.

وقتی تازه رفته بودیم مدرسه راهنمایی هنوز زمستونا خوب برف میومد. کوچه مدرسه نهضت اسلامی هم پر برف میشد و دانش اموزای مدرسه راهنمایی همه میومدن و از بالای این کوچه پرشیب و دراز (لیز لیزی بازی) میکردن تا پایین. با تیوب کامیون مثل سورتمه چندین نفر مینشستن و سر میخوردن.

ساختن ادم برفی هم که باعث سرگرمی بود بعضی ها میساختن و کیف میکردن .بعضی هم نگاه میکردن و کیف میکردن. بالاخره دور هم بودیم و کیف میکردیم.

وقتی بارون میومه از قسمتهای بلند (سمت جاده خوزستان) اب سرازیر میشد و از داخل کوچه ها به سمت کوچه دی(کوچه وسط بیستجان) میومد و وارد جوق(جوی اب) میشد.

چون کوچه ها (شُل و گِل) میشد بنابراین همه میخواستن از روی اسفالت خیابان بروند و کف کفش و چکمه شان را با اسفالت خیابان پاک میکردن حالا این همه گل که وسط خیابون میریختن هیچ تازه اینهمه ادم هم که راه عبور و مرور ماشینها رو سد میکردن.البته اون موقعها خیلی اتومبیل نبود. چند تا مینی بوس و کامیون و یه چند تا پیکان قراضه فقط بود.

شب چله که میشد مثل الان نبود که بری دم مغازه غلام علی گلی و هرچی دلت میخواد بخری. مردم انگور و انار و این چیزا رو تو یه جای سرد نگهداری میکردن تا شب چله بی بهره نشن.

همه دور کرسی خونه مادربزرگشون جمع میشدن . کرسی که یه چارپایه چوبی بود که روش یه لحاف بزرگ انداخته بودن و  زیر کرسی هم که یه استمبولی ذغال داغ بود.

همه اتاق غیر از زیر کرسی مثل یخچال بود پس عقل سالم حکم میکرد که همه یه جورایی خودشونو بچلونند زیر لحاف کرسی که گرم شن.

روی کرسی هم یه مجمعه(سینی) کنگره دار روحی(از جنس روی) میذاشتن. سماور نفتی توی تاقچه یا گوشه اتاق بود که با بخارش امید میداد که قراره چایی برسه.

اگه قرار بود هر غذا یا چایی خورده بشه میذاشتن روی همین مجمعه کنگره دار و بعد تناول میکردن.

انجیر و توت خشک شده. انار ، سیب،به  ، گردو و بادام ،پر زردآلو، تخمه خربزه و کدو که خشک کرده بودن و بو داده بودن و ....

البته این ها وقتی با لبخند دلنشین پدر بزرگ و خواندن اشعار و داستانها و بازگویی خاطره ها توسط او بود انسان را از لذت سرشار و غم و غصه سرما و نبودن امکانات را از ذهن ادمی میبرد.

یادشان بخیر

وقتی کسی حرفی نمیزد ، سکوت همه را فرا میگرفت و آنوقت بود که صدای تیک تاک ساعت کوکی سر تاقچه همه را به یاد گذر زمان می انداخت.


برچسب ها: خاطرات ، زمستان ، شب چله ، شب یلدا ، بیستجان ، بیستگان ، بیسگون ، باباشیخ علی ، نوگران ، زاینده رود ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 فروردین 1391 01:47 ب.ظ

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات