شعر امام حسن مجتبی ع

پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 11:41 ق.ظنویسنده : علی قاسمی

 

شعر در ادامه مطلب

 گیسوانِ بسته گره باز كُن كه شاید،

بالِ دلِ مرا بگشایند در هوایت

 

امشب دلم گرفته شبیهِ دلت گرفته

امشب دلم گرفته برایت ... دلم ... برایت ...

 

بشكن سكوت را ـ كلماتِ جهان فدایت! ـ

بگذار واكُند گره بغض را صدایت

 

درخود نریز زهرِ جگرسوزِ گریه‌ات را

راضی نشو كه گریه كنند ابرها به جایت

 

پلكی بزن كه غرق شوَند ابرها در اشكت

چیزی بگو ـ فدایِ لبِ خُشك خوش‌نمایت! ـ

 

مانندِ شب بزرگی و همصُحبتی نداری

هرشب به خواب رفته شبِ قدر با دُعایت

 

مانندِ شب غریبی ... مانندِ شب غریبی ...

كوهیّ و آشیانة خورشید، شانه‌هایت

 

فرزندِ ذوالفقاری و با خون برادر ... امّا،

جُز صُلح نیست راویِ دردِ بی‌انتهایت

 

امشب دلم گرفته برایت ... دلم گرفته ...

می‌خواهد از خدایِ تو ... می‌خواهد از خدایت،

 

تا چون بقیع، دفن شود دفن در كنارت

مانندِ جامِ زهر بیفتد به پیشِ پایت


آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 فروردین 1391 09:02 ب.ظ

 

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات